بزرگ شدی ماشالا
پسري ديروز و امروز من و شگفت زده كرد
ديروز بابايي بردش آرايشگاه ,خدايي ماتم داشتيم كه باز تو اونجا گريه ميكني
مثل 2 بار گذشته و اين دفعه آقاي آرايشگر ميندازه شما رو بيرون(البته تصورات من هست چون بنده خدا باهات مدارا ميكنه).
ولي برخلاف تصور من و بابايي وقتي شما اومدي خونه بابا گفت يه ذره هم اذيت نكردي
پس معلومه بزرگ شدي
امروزم دوباره بردمت حموم از اوجايي كه حمام رفتن شما خودش يه پروژه عظيم محسوب ميشه من هميشه وقتي خسته نيستم ميبرمت از بس كه گريه ميكني والا هر روشي هم بگي امتحان كرديم با بابايي اما بي فايده بوده
تا اينكه امروزم گفتم ببرمت ,كه در كمال ناباوري وقتي بهت گفتم :بريم حمام
شما گفتي: باشه

گفتم: مطمئني
شما: بله
آب و باز كردم ديدم خوشحال اومدي بياي تو حموم گفتم برو لباسات و بابايي در بياره بعد ,با خودم گفتم الانه ميگي نه اما ديدم رفتي و بدون لباس برگشتي
و به همين راحتي اومدي حمام
(خب مادر هميشه اينجوري باش)
تو حمام هم ميخنديدي با خودم گفتم الان موقع سر شستن ديگه گريه ميكني
اما
وقتي مثل هميشه بهت گفتم چشمات و ببند و سرت و پائين بگير گوش دادي و به همين راحتي سرت و شستم
خدايي هنوز تو شوك هستم
امروز ديگه كاملا" معلوم شد كه شما بزرگ شدي ماشالا


بزرگ شدی ماشالا
