من رفتم
نميدونم چرا پسري فكر ميكنه واقعا" بزرگ شده و خودش ميتونه همه كار بكنه
ديروز بعد اينكه به مامانم زنگ زدم كوروش اومده و ميگه: ماماني بريم پيشه مامان پيي (پري).
ميگم نميشه پسرم بايد بابايي بياد ما رو ببره , خونشون دوره,رفته و دوباره اومده ميگه: بريم پيشه عمه نزيكه! (نزديكه)
گفتم نميشه عمه سر كاره بعدشم ميره كجا؟
ميگه: دانگاه (دانشگاه).
ميگه: من حودم (خودم) ميرم! برم؟
گفتم برو! ببينم چيكار ميكنه !
ديدم رفته كفشاش و آورده پاش كرده , در هال و باز كرده و رفته تو راهرو ميگه: مامان در بسته نميشه باز باشه؟
گفتم باشه , حالا قيافه من و تصور كنيد كه چشمام گرد شده كه واقعا" داره ميره

بعدش رفته در و باز كرده بره تو كوچه!
رفتم در و قفل كردم ميگم بايد صبر كني بابا بياد باز خوبه همون موقع بابايي اومد وگرنه رفته بود!
كاش ميزاشتم ببينم چطوري تو كوچه ميره!واقعا" از دسته اين بچه! يكسال ديگه فكر كنم تا خونه مامان پري هم بره!



من رفتم
