کوروشکوروش، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

کوروش عشقه مامان و بابا

حنده کن!

سلامی دوباره از بس دیر میام که دیگه داشت یادم میرفت پسري وبلاگ هم داره! دیروز کوروش داشت میرفت بیرون بهش میگم مامانی یه بوس میدی ؟ میگه : نه منم خودم و ناراحت گرفتم و سرم پائین! اومده جلو با دو تا دست کوچولوش سرم و بالا گرفته و میگه : مامان اسه (ose)  نه حنده کن ! بعدشم يه بوس خوشمزه داد و رفت. الهي فدات بشم ...
7 شهريور 1391

یاد آوری

خب امروز چون تولد بابا بود گفتم بهتر چند تا از عکسای ٢ سالگیت و که حاضر شده بود بزارم   ...
7 مرداد 1391

تولدت مبارك

سلام امروز اومدم با پسري تا از اينجا تولد بابائيي و تبريك بگيم بله  امروز تولد بابا علي جون هست پيام تبريك تولد كوروش به بابا از زبون خودش وقتي بهش ميگم بگو بابا تولدت مبارك ميگه: بابائي تللو مبو  =  (BAbAei  Talalo  Mobova)  , بابائي تولد مبارك تولد ت مبارك علي جان ...
7 مرداد 1391

آقاي راننده

پسری ما عاشق ماشین هست مثل اکثر پسرها!    به سوئیچ ماشین هم علاقه داره.اكثر مواقع  کلید میگیره از من و میگه این سوئیچه و میره در ماشین اسباب بازیهاش و باز میکنه! وقتی میریم بیرون میره روی پای بابائی و سوئیچ و سر جاش میزاره و استارت میزنه!البته بعدش بهش میگیم :بشین سر جای خودت که آقای پلیس ماشین و نگیره از ما و خطرناکه. تازه وقتی هم به مقصد میرسیم دوباره میره روی پای بابائی و ماشین و خاموش میکنه. انشالا روزی که خودش بزرگ بشه و پشت فرمون بشينه البته فکر کنم همش با دوستاش بیرون باشه و گردش خدای من چه فکرایی میکنم وقتی میریم خونه پدربزرگ و مادربزرگاش دوست داره بمونه و موقع رفتن میگه نمیام! و از ما اصرار ...
13 تير 1391

شستن ماشین

دیروز تعطیل بود و پدر تصمیم گرفت ماشین و بشوره. شما هم گفتید که به پدر کمک میکنید! بنابراین رفتی با پدر برای ماشین شستن یه دستمال دستت گرفته بودی و تو آب میزدی و بعدش به ماشین (به گفته پدر) و خوشحال و راضی از اینکه کمک بابایی کردی! بعدش که اومدی تو خونه ازت میپرسم چه کار کردی؟ میگی: ماشین شیت , تامي (ماشين شستم , كامي) جريان كامي هم از اين قراره كه تو كتاب " كامي كمكي" چون اون به همه كمك ميكنه و وسايل ورزشي پدرش و هم تميز ميكنه ,شما هم  هميشه دنباله داستان ميگفتي ماشين بابايي رو دوست داري بشوري كه كمكش كني و ديروز خيلي راضي و خوشحال بودي كه كمك كردي و به آرزوت رسيده بودي   خدايي چه چيزهايي يه بچه رو خوشحال ميكنه...
30 خرداد 1391

بزرگ شدی ماشالا

پسري ديروز و امروز من و شگفت زده كرد ديروز بابايي بردش آرايشگاه ,خدايي ماتم داشتيم كه باز تو اونجا گريه ميكني مثل 2 بار گذشته و اين دفعه آقاي آرايشگر ميندازه شما رو بيرون(البته تصورات من هست چون بنده خدا باهات مدارا ميكنه). ولي برخلاف تصور من و بابايي وقتي شما اومدي خونه بابا گفت يه ذره هم اذيت نكردي پس معلومه بزرگ شدي امروزم دوباره بردمت حموم از اوجايي كه حمام رفتن شما خودش يه پروژه عظيم محسوب ميشه  من هميشه وقتي خسته نيستم ميبرمت از بس كه گريه ميكني والا هر روشي هم بگي امتحان كرديم با بابايي اما بي فايده بوده تا اينكه امروزم گفتم ببرمت ,كه در كمال ناباوري وقتي بهت گفتم : بريم حمام شما گفتي: باشه   گفتم: م...
25 خرداد 1391

عشقه كتاب

مي مي ني خيلي چيزها  براي بازي داره تموم اين چيزها رو دور خودش ميزاره ______ هرچي  داره تو خونه مي ريزه اين ور اون ور از ماشيناي كوكي تا خرس و توپ و دفتر . . . ****   مي مي ني خيلي چيزها  براي بازي داره تموم اين چيزها رو دور خودش ميزاره ______ هرچي  داره تو خونه مي ريزه اين ور اون ور از ماشيناي كوكي تا خرس و توپ و دفتر . . . **** واي پسري ما عاشق كتاب خوندن  شده .كه من و پدر براش بخونيم و اون خودش و ميزاره جاي شخصيت اصلي داستان! خدايي وقتي فكر ميكنم كه  هنوز 18 ماهش نشده بود هروقت داستان ميگفتم ,ميگفت: نه و دوست نداشت! و من با خودم ...
23 خرداد 1391